یه خورده تو ذوقم خورد..
توقع خیلی بهتر از اینو داشتم..
به شدت هم احساس غربت و بدبختی داشتم..
اونقدرم فضا گرم بود که صورتم برافروخته شده بود و بیشتر به بدبختا شبیه شده بودم..
البته فک کنم بدن بقیشون به اون گرما عادت داشت چون هیچ کدوم مثه من لپاشون گل ننداخته بود..
خلاصه که روز چندان جالبی نبود..
و دلم واسه جو محل کار قبلی تنگ شد..
پانسیونشم که چنگی به دل نمیزد..
خلاصه که فعلا تو ذوقم خورده اساسی..
البته من شرایط سخت زیادی رو تحمل کردم..
امیدوارم با اینم بتونم کنار بیام..
البته به نظر میرسه همکارای خوبی داشته باشم..
فقط کنار اومدن با روتین و قوانین اینجا و آشنایی با پرسنل یه خورده زمان میبره..
اما مشکل اصلی که تقریبا همه رو بی انگیزه کرده بود امکاناته مالیه که میگن حقوقاشون عقب افتاده و نارضایتی بینشون غوغا میکرد..
امیدوارم این مشکلم رفع بشه..
پ.ن: به قول اصفهونیا یخده چی دلم گرفتس..
پ.ن: خدایا بازم شکرت.. هوامو داشته باش مثه همیشه..
پ.ن: ترغیب شدم به ادامه تحصیل..
پ.ن: دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید؛ هیهات ک رنج تو ز قانون شفا رفت
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 19:18  توسط me |
برچسب:
نویسنده: آبتین مرادیان