فنچ نما - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 2:25
به نام خدا..ندا هستم ، 25 ساله اما به گفته ی اطرافیان 20 ساله مینمایم.. و به همین سبب در محل کار به فنچ، جونیور، جوجه ی دهه هفتادی و از این قبیل ملقب شدم..که صد البته سابقه ی کاری پایین اینجانب هم در اعطای این القاب بی تاثیر نبوده.. گاهی فکر میکنم بد هم نیست.. خب کم تر از سنم به نظر میرسم.. این برای...
آلاء - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 2:25
امروز یه خبر خیی خوش بهم رسید..نورا چن تا پیام تو واتساپ برام فرستاده بود..که اولین پیام یه عکس از یه نی نی خوشکل بود و زیرش نوشته بود اینم از آلاء خانم..اونقدر ذوق زده شدم که بلافاصله شمارشو گرفتم هنوز زنگ دوم نخورده گوشی رو جواب داد با هیجان گفتم سلااااام مامان خانوووووم..خنده ای کرد.. و توضیحاتی ...
نمچمه - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 2:25
در حال حاضر ب اون حالتی دچارم که خودم هم نمیدونم دقیقا چمه..در اصطلاح خودمونی نمچمه..شاید حس میکنم قرار اتفاق ناخوشایندی ب وقوع بپیونده و رگه های از اون رو تا به این لحظه مشاهده کردم که امیدوارم حسم اشتباه بگه..پ.ن: به فال اعتقاد نداشتم..چن روز پیش از سر بیحوصلگی از کسی خواستم فال بگیره برام.. و با ...
دوباره از نو - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 7:21
خب گویا زمان اون کوچی که وعده شو به خودم داده بودم فرارسیده.. مدت اقامتم در منزل پدری رو به اتمامه.. و فک کنم این کوچ، کوچ آخر باشه.. بدون بازگشت.. البته قرار نیس رهسپار دیاری دور بشم.. همین نزدیکی.. دیگه بخور و بخواب تموم شده و باید عرق جبین بریزم .. شروعی دوباره در یک محیط جدید و با آدمهای جدید.. ...
یک هفته ی نفس گیر - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 7:21
هفته ی سختی بود.. کف پاهام تاول زد از بس که اینور و اونور رفتم واسه شروع به کارم.. اما خدا رو شکر کارام خیلی جلو افتاد فقط یه سری چیزای کوچولو باقی مونده.. اون مسائلی هم که خیلی نگرانم کرده بود اتفاق نیفتادن و گذشتن خدا رو شکر.. پ.ن: طبق آزمایشاتم بنده اندازه ی یه مرد بالغ خون تو رگامه که مسلم میدون...
اولین شیفت - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 7:21
امروز اولین شیفت توی بیمارستان جدید بود.. یه خورده تو ذوقم خورد.. توقع خیلی بهتر از اینو داشتم.. به شدت هم احساس غربت و بدبختی داشتم.. اونقدرم فضا گرم بود که صورتم برافروخته شده بود و بیشتر به بدبختا شبیه شده بودم.. البته فک کنم بدن بقیشون به اون گرما عادت داشت چون هیچ کدوم مثه من لپاشون گل ننداخته ...
روز دوم - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 7:21
امروز رور نسبتا خوبی بود.. کلا متفاوت با دیروز .. عملا بیشتر.. پرسنل شادتر.. البته اول شیفت جا خوردم.. چون خانومی ندیدم.. چیزی ک دیدم فقط تعداد زیادی آقای قول پیکر... و خودم را چون فنچی در برابر آنها دیدم.. آقای پ مسئول محترممون منو فرستاد تو یه اتاق که اولین عمل اونجا انجام میشد.. وارد اتاق که شدم ...
روز سوم - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 7:21
اینجوری ک پیش میره باید هرروز بیام از شیفت کاریم بنویسم.. خب امروزم روز بدی نبود.. فقط با یه قورباغه چاق احمق آشنا شدم.. از عشوه های خرکیش نمیخوام چیزی بگم.. فقط نمیدونم حرصش گرفت ازم یا چیز دیگه.. داشت با ناز و عشوه خاطره تعریف میکرد مریض بیچاره هم داشت خفه میشد.. جور بدی هم بهش نگفتم فقط گفتم آمبو...
و باز هم پانسیووووون - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 7:21
خب این پانسیون با قبلی خیییلی فرق داره.. اینجا تقریبا امکانات صفره.. اما بچه ها تا حدی تجهیزش کردن.. با این حال بازم کمبود زیاد داره.. هم خونه ای ها هم دخترای خوبین.. اما خب اختلاف سنی دارم باهاشون.. همشون بالای 30 هستن.. یه کم هنوز دنیاشون با من متفاوته.. ولی خب خوبیش اینه که میتونم زود به زود برم ...
میش یا بز؟! - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
داشتم ب شدت سکسکه میکردم.. دیگه کلافه شده بودم.. هر کاری میکردم افاقه نکرد.. تا اینکه نرجس یه سوال بیربط ازم پرسید: گفتش ک میش زودتر از کوه بالا میره یا بز؟! منم بدون مکث گفتم بز ( و در عین حال فک میکردم واسه جی این سوالو پرسید) که در ا
درد پنهان - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
یه وقتاییم مثل امشب دلم میگیره اما دلیلشو نمیدونم.. اینجوری وقتا دست به دامان حافظ میشم بهش میگم ای خواجه ی شیرازی یه چیزی بگو حالم خوش شه.. سخن امشب: وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی کام بخشی گردون
بوف کور - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
خب امشب هم از قرار معلوم از شبهای جغدیت بنده میباشد.. چون بر خلاف هر شب هنوز هیچگونه تظاهرات خواب آلودگی در بنده مشاهده نمیشود .. فقط تعداد کثیری فکر بیخود در مغزم رژه میروند.. پ.ن: بعد از سالها با ساناز حرف زدم.. بهم گفت خیلی بی وفا بودی
بحران ازدواج - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
جدیدا با این بحران دست و پنجه نرم میکنم.. به لطف پایان طرح و درخانه نشستن و صد البته ازدواج یکی از دخترای فامیل که هم سنم هست.. از همونجا بود که زمزمه ها توی فامیل شروع شد.. "ندا دیگه بچه نیس 25 سالش شده چرا ازدواج نمیکنه" "این شاید یکی
Live the moment - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
شاید یه شعار ب نظر برسه "در حال زندگی کن" اما باید به مرحله ی عمل برسه.. چون زندگی در گذشته و سیر در خاطرات چیزی جز غم نداره.. چرا که خاطرات خوش دلتنگی و خاطرات بد افسوس به بار میاره.. پس گذشته رو باید به کل کنار گذاشت.. واسه آینده هم
من درخت نیستم.. - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
تقدیر درخت به یکجا ماندن و پیر شدن و در آخر مردنه.. خیلی از آدما درخت وار زندگی میکنن.. اما یه سری از آدما مثل من از یکجا موندن خسته میشن.. بالاخره طاقتشون ب سر میاد و کوله باری بر دوش کوچ میکنند.. اونقدر توی این 6 سال در کوچ و جاده و این
پیک مشتاقان - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
خوش خبر باشی مریم بانو.. اما اینکه چرا بغضم گرفت نمیدونم.. شاید چون هنوز نمیفهمم.. پ.ن: آلزایمر لطفا.. پ.ن: کارفرمای قدر میکند این، من چه کنم؟! + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:18&nbsp توسط me |
فکر، فکر، فکر... - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
این کلاف درهم افکار اجازه ی هرکاری رو ازم گرفته.. با وجود اینکه کتاب مورد نظرمو با سختی تمام پیدا کردم اما به هیچ وجه نمیتونم روش متمرکز بشم.. فک کنم الان یک ساعتی میشه ک روی یه صفحه متوقف شدم و افکارمو زیر و رو میکنم.. از هر دری فکری.. ک
سوال - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 17:56
یه سوال گوشه ی ذهنمه که بی جوابه.. شاید موضوع بی اهمیتی باشه چون مربوط به حال حاضر نیست.. اما خب دوست داشتم جوابشو بدونم.. سعی کردم جوابشو پیدا کنم اما فک میکنم منطق من جوابگوی این سوال نیست.. و اما آدمایی که میتونستن جوابگو باشن واسم یه جورایی ممنوعه هستن.. + نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت ...