به لطف پایان طرح و درخانه نشستن و صد البته ازدواج یکی از دخترای فامیل که هم سنم هست..
از همونجا بود که زمزمه ها توی فامیل شروع شد..
"ندا دیگه بچه نیس 25 سالش شده چرا ازدواج نمیکنه"
"این شاید یکیو میخواد"
خدا میدونه شایدم فک میکنن گیرم نمیاد..
"ناهید خانم هم طی تماسی با مامانم: به ندا بگو الکی به هادی گفت نه حالا ببین چه زندگی درست کرده واسه زنش، تازه شکمشم آب کرده"
میدونم که نباید این حرفا برام مهم باشه.. چون این زندگی منه.. هر جوری بخوام میتونم بگذرونمش اما خب گاهی اذیت میشم و باعث شده کمی جمع گریز بشم چون حوصله جواب پس دادن به دیگرانو ندارم.. اگه روم میشد که بهشون میگفتم این زندگیه منه به خودم ربط داره..
اما متاسفانه فقط میتونم سکوت کنم و بگذرم..
امروزم بعد از مدتها و به واسطه ی دعوت ناهار دایی جان همگی دور هم جمع شدیم..
مطمئن بودم که بازم در رابطه با بحران ازدواج سخنرانی هایی صورت میگیره..
بعد از ناهار هر دو سه نفر مشغول تعریف شدند..
مامان و زندایی و خاله یه گوشه در رابطه با مثلا مدرسه ی پسرخالم یا حساسیت های دخترداییم یا دانشگاه خواهرم صحبت میکردند..
یه گوشه هم من و نیلوفر و مریم و زهرا مشغول صحبت .. اما بنده به دلیل نبود اشتراک با جمع صحبت نمیکردم و صد البته گوش هم نمیکردم.. چون بحثشون با من سنخیتی نداشت.. موضوع بحث هم بچه های کوچیکشون و بارداریشون و ..
من هم غرق در افکار خودم ..
بعد دختردایی جانم که 7 سال از من کوچیکتره دره گوشم گفت بحثای اینا به درد ما نمیخوره چون ما هنوز اصل کاریشو نداریم.. یه نگاه ب صورتش کردم. خندم گرفت توی دلم گفتم آخه بچه جون تو چرا از الان ؟!
نمیدونم ولی انگار این نسل خیلی عجله دارند..
خلاصه که در اوج بی حوصلگی پیام یکی از دوستای دانشگاهمو دیدم که بعد از فارغ التحصیلی ازش بیخبر بودم.. بهتر از این نمیشد.. واقعا به موقع بود.. شروع کردم به صحبت و بی اهمیت به اطرافیانم که به من در حال پیام دادن با نیش باز نگاه میکردند..
پ.ن: از خاطرات گذشتم تقریبا از دورانی که استعداد نقاشی من کشف شد و توی فامیل زبانزد شدم این مورد از ذهنم محو نمیشه که به هر مهمونی که میرفتم محال بود صاحب خانه با دیدن من یاد تکالیف هنری فرزند دلبندش نیفته و کل مهمانی منو مشغول به نقاشی و طراحی نکنه.. امشبم خاله جان چون از حضور من مطمئن بودند یک عدد مدل نقاشی که تکلیف اجباری پسرخاله بوده رو پیش روی من گذاشتند و درخواست که نه بنده رو مجبور به کشیدن این نقاشی کردند.. من هم کلا قدرت نه گفتن ندارم متاسفانه..
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:14  توسط me |
برچسب:
نویسنده: آبتین مرادیان